تبليغاتX
آقای معلم

آقای معلم

دلتنگی ها

 

امارات  سفیر کشورش را بخاطر ورود رئیس جمهور به جزیره همیشه

ایرانی ابو موسی از ایران فرا خواند و در پی جواب ندادن قاطع از سوی

ایران چند کشور مثل لبنان - کویت - لیبی و ...  هم از  امارات حمایت

کرده اند که ما لکیت این جزایر مال امارات است و نباید ایرانی ها به

آنجا بروند.

 

کوروش کبیر - داریوش بزرگ - آرش کمانگیر - رستم دستان کجایین ؟

                 

کمک         کمک        کمک

 

ز شیر شتر خوردن و سوسمار


عرب را بدان جا کشانید کار


که تخت کیانی کند آرزو


توفو  بر تو ای چرخ گردون توفو


 

تو را خدا کسی بگه مشکل کجاست ؟ چرا ما به این روز افتادیم ؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط آقای معلم|

راستش امسال را تصمیم گرفتم یه برنامه ریزی دقیقی برای ادامه تحصیل -

 پیشرفت در کارهام  و... داشته باشم . و در طی  جلساتی  که با خودم داشتم 

قرار شد از اول سال جدید  شدیدا طبق برنامه پیش بروم .

ولی تا کنون نتوانستم حتی استارت یک کار را هم بزنم چه برسد به اجرا .

و هر چه زمان گذر می کند هی میگم از هفته آینده - نه از ماه آینده -نه اصلا

بذار از اول تابستان که تعطیل می شوم  برنامه ریزی را شروع کنم .

اگه همین طور دقیق جلو  برم  فکر کنم باید برای سال دیگه برنامه ریزی کنم

آخه شنیدم  آدم های موفق برای چند سال دیگه برنامه ریزی می کنند.

 

به نظر شما من که برای سال آینده دارم فکر می کنم یه آدم موفق نیستم ؟

 

باورکنید  موفقیت (البته از دست دادنش) به همین سادگی است؟ .

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط آقای معلم|

 


همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک

 شد و یک شماره از دستگاه گرفت.

وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک

 رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و

به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره.


کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای

وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..

و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری

جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و

رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا

موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته .

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و...

ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار

+ 15.86 دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد..

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو

انتخاب کردید متشکریم"

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید

ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به

 خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو

 کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان

خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم.

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط آقای معلم|

نه از افسانه می ترسم نه از شیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از آتش نه از حرمان

نه از امروز نه از  فردا

نه از مردن نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

خدا از هر چه پنداری جدا  باشد

نمی خواهد خدا  بازیچه  دست شما باشد

نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

خدایی که به ذاتش ، جز خوبی راهی ندارد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین چنین اندیشه هایی من ندارم

در هراسم که مبادا من بیازارام

بیازارم کسی یا بشکنم  من دلی ...

 

سخنی در آخر:

 

زمانی درکنار شما بودم از تجربیات - نظرات - عقاید و ...شما استفاده کردم

 

دوستان وهمکاران عزیز ی پیدا کردم.

 

باعث افتخار من بود که مرا قبول کردید و به وبلاگ ناقابل من نظری

 

 انداختین و از روی منت با قدوم سبزتان آن را مزین نمودین.

 

از  همه ی شما ها  تشکر می کنم  و 

 

آرزوی بهترین ها را در سال جدید برایتان آرزومندم

 

عیدتان مبارک

 

موقع سال تحویل منتظر دعا های پاک تان هستم

 

منبع شعر : ناشناس

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط آقای معلم|

چند روز قبل که سر کار می رفتم کنار جاده هنوز اثراتی از برف مونده بود.

صحبت از برف و سرما شد هر کسی چیزی می گفت .

یک از همکارا  گفت : یادمه بچه که بودیم توی روستایمان آنقدر برف

 اومده بود و پشت  درب خونه ها جمع شده بود که  براحتی نمی شد

 درب را باز کرد یا بتوانی بیرون بروی.

یکی دیگه از دوستان گفت : یادمه چهل روز از برف اومدن گذشته بود

 تازه توانستن بزرگتر ها با کمک تراکتور جاده روستا را باز کنند تا بتوانند

مردم به شهر بروند.

من در جواب گفتم نیامدن برف بخاطر شرایط لایه ازون است ربطی

 به قدیم و جدید نداره در همین حین همکارم سری تکان داد و گفت:

درسته ولی قدیم ها مخصوصا مردم روستا ها فقط به خدا توکل داشتند

  و مثل امروز  به بانک ها ، صندوق ها ، موسساتی مثل بهزیستی

و کمیته امداد وابسته نبودند چون  امیدشان به او بود همه چیز هم بود

 ولی حالا مردم  به ..... التماس و چشم امید و کمک دارند تا خدا .

 

بازم یاد جمله معروفی افتادم :

 

قبلا فکر می کردم چون خیلی گرفتارم خدا را فراموش کرده ام

اما حالا می فهمم چون خدا را فراموش کرده ام این همه گرفتارم

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط آقای معلم|


روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از

شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت:

من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم.

من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی

اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را

تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود.

هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور

بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش

می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند.

 اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار

خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد.

یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر

افتاد و روز دهم وقتی در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب

به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که تمام عزمم را جزم کردم

ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت:

تو آرزویی بکن! 

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت:

اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه

بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه

نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران

 آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت. اما

این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج

شده بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک

هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد. روز بعد شیوانا همه

 را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد

خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش

ساختن کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور

 واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد

و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنیم که در

هنگام آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم.

 چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید!


 نوشته : مهیار

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط آقای معلم|

پنج آدمخوار به عنوان کارمند در یک اداره استخدام شدند.

هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس اداره گفت: "شما همه جزو

تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به

غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید.

بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید."


آدمخوارها قول دادند که با کارکنان اداره کاری نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئیس اداره به آنها سر زد و گفت: "می دانم که

شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم.

امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما

می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.

بعد از اینکه رئیس اداره رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید:

"کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"

یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها

گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و

مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو

اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!

از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می کنند نخورید!


سایت : طنز ایران


نکته اخلاقی : از این به بعد  کار نکردن خطرناک تر از کارکردن است

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط آقای معلم|

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که


باعث پرتاب توپ به درون بیشه زارکنار زمین شد. خانم برای پیدا


کردن توپ به بیشه زار  رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد......

 

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم


گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم


خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کردقورباغه به او


گفت؛نذاشتی شرایط برآورده کردنآرزوها را بگویم.


هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت


برآورده می کنمخانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد


آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم


قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو


زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش


بیافتد و تو  او  را از  دست دهی


خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون او خیلی به من علاقه دارد ،


و کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم آمد.


پس آرزویش برآورده شد


بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه


به او گفت شوهرت ۱۰ برابرثروتمند تر می شود و ممکن است


به زندگی تان لطمه بزند


خانم گفت؛ نه شوهرم عقیده دارد هر چه  دارد  مال من است  و


من از این بابت نگرانی ندارم.


پس آرزویش برآورده شد و او  ثروتمند شد


آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی


برآورده کرد


خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم


.

و مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از

همسرش شد.


نکته اخلاقی: خانم ها  خیلی باهوش  و در عین حال خیلی خطرناک هستند.

ولی بعضی وقت ها فکر می کنند خیلی باهوش هستند .

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط آقای معلم|

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

باز ایـن چه نوحـــه و چه عـــزا و چه مـــاتم است

 

 

با آرزوی قبولی عزا داری همه عاشقان آن حضرت

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط آقای معلم|

چند روز قبل که هوا سرد بود مجبور بودم برای

 

انجام کاری بروم بیرون و چون نمی توانستم با

 

ماشین بروم مجبور شدم مسیر طولانی را پیاده

 

طی کنم .

 

نیم ساعتی وقت داشتم تصمیم گرفتم  پیاده

 

روی کنم تا زمان بگذرد ازکنار پارکی رد شدم

 

تصمیم گرفتم  روی نیمکت های پارک کمی

 

استراحت کنم.

 

درختان نیمه عریان با  برگ های زرد و نارنجی

 

تزئین شده بودن .  در سکوت پارک صدای بلند

 

پرنده ها خیلی عجیب بنظر می رسید از روی

 

کنجکاوی دنبال صدا  گشتم دریک طرف پارک

 

 خانه های مسکونی بود صدا ازآن نزدیک می آمد

 

رفتم جلو تر باور کردنی نبود چندتا گنجشک

 

روی شاخه ی درختی جلو یکی از پنجره ها این

 

ور  و اون ور می رفتن برای کنجکاوی یا فضولی

 

بیشتر روی یکی از صندلی ها رفتم تا علت را

 

بفهمم هر  چه دقت کردم متوجه چیزی نشدم

 

خواستم  که برگردم روی زمین متوجه چیزی

 

شدم یه بچه گنجشک کوچک و مردنی  که شاید

 

تعداد پرهایش به ۵ تا هم نمی رسید روی زمین

 

افتاده بود تصمیم گرفتم برای کمک به جوجه تو

 

این هوای سرد  هر جوری شده  اونو روی درخت

 

بذارم  . دیدم ارتفاع  درخت  خیلی بلند است

 

خلاصه بعد از مدتی فکر کردن آخرش تصمیم

 

گرفتم  با کمک گرفتن از تجربیات دانشمندان

 

 ناسا با پرتابی  حرفه ای  جوجه را به بالا پرت

 

کنم : ۲۱ ۳ پرتاب . ولی نشد . خواستم دوباره

 

این کار را انجام بدهم که دیدم بدن گنجشک

 

پس از برخورد با درخت حسابی له شده و مرده .

 

اول شوکه شدم دور و بر را نگاه کردم خدا را

 

شکر کردم که اولا کسی من را ندید و بعدا  این

 

که مسئولیت پرتاب فضا پیمایی را بعهده

 

نداشتم، اگر نه ممکن بود چه اتفاقاتی بیافتد یا

 

شاید تا کنون هیچ کسی هنوز به فضا نرفته بود.

 

این مسئولیتها  هم گاهی خطر ناک است.

 

خدایا شکر   خدایا شکر 

 

که  انجمن حمایت از حیوانات در ایران زیاد فعال

 

نیست و گرنه معلوم نبود چی سرم می آوردن.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط آقای معلم|


آخرين مطالب
» نام اوران کجائید
» شما انجام ندهید
» ایرانی باهوش
» آرزو
» نیاز
» کلبه ای برای همه
» عاقبت کار کردن
» جهت اطلاع
» محرم
» خدایا شکر

Design By : RoozGozar.com